تبليغاتX
در یا نورد
پدرم گفت :امروز تو باید گاوهای روستا را به چرا ببری .

باورم نمیشد مگر من چند سالم بود .یه پسر نه ساله

باید بیش از دویست گاو را به چرا ببری .درست یادم

نمی اید کدام ماه از فصل زمستان بود اما آسمان کاملا

 تیره و تار بود و من با اینکه خیلی بچه بودم می فهمیدم

 بزودی باران شروع به باریدن می کرد .چند شب قبل تمام

اعضای خانواده در منزل پدر بزرگم دور هم جمع شده بودند.

یکی از افراد فامیل به منزل ما آمد و ما از او خواستیم برای

ما داستان نقل کند .هنوز هم از ان شب نفرت انگیز

 می ترسم .او داستانهایی از یک درویش را برای ما

تعریف کرد که کارش دزدیدن بچه ها بود .آن شب ترسی

 عجیب به درون ما ریخته شد .هنوز نسبت به درویش هایی

 که می بینم حس خوبی ندارم .داستانی از اجنه هم برای

 ما تعریف کرد .خیلی از مردم روستای ما به خصوص افراد

 با اعتماد و حتی در دو مورد پدرم نقل کرده بود هنگام

 باز گشت از یکی از روستا های اطراف به مواردی از اجنه

 و حتی گفتگو با آنها را تعریف می کردند .من همه این

داستانها را هنوز در ذهنم داشتم که ناگهان این اتفاق افتاد .

به یاد دارم آن روزبا وجود اینکه من باید نزدیک به ده

کیلومتر از خانه دور میشدم  حتی یک قرص نان خشک

 به من ندادند .من به سرعت خود را به محل تجمع

گاوهای روستا رساند م  .همه گاوها را اورده بودند .

کسی از صاحبان گاوها چیزی نمی گفت .ولی من در

 چهره بسیاری از آنها نارضایتی را می دیدم .بالا خره

 انها دوست نداشتند بلایی سر گاوهای آنها بیاید .

همینکه از روستا بیرون رفتم باران شروع به باریدن کرد .

در کمتر از شاید ده دقیقه تمام تنم خیس شد .اگر

 بگویم آن روز من بیش از بیست یا سی کیلومتر

دویدوم شاید قابل باور نباشد .همینکه یکی از گاوها

دور میشد به سرعت او را به جمع آنها بر میگرداندم .

اما بی فایده بود چون بلا فاصله دیگری همین کار

 را میکرد .همه کار می کردم اما ترس تمام وجودم

را در بر گرفته بود .باران شدت پیدا کرد ومن هم طوری

 که گاو ها در معرض دیدم باشند خودم را به سنگ بزرگی

 رساندم تا کمتر باران بر سر وروی من ببارد .پاییزسال

 قبل دزد به طویله خانه عمویم زده بود و تمام احشام

 آنها را با خود برده بود .پدرم به همراه تعدادی از مردم

روستا بعد از چند روز تعقیب و گریز آنها را پس گرفته

بودند .همه آن خاطره تلخ دزدی از خانه به سراغم

آمده بود که ناگهان با یک صحنه غیر منتظره رو برو شدم .....................ادامه دارد .

+ نوشته شده توسط شباهنگ در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:13 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
نوبت گاو

از ان روزی که ننه غزال ناف مرا برید تا بعد ها که در چاه خانه عمویم افتادم چیزی یادم نیست .اما از ان به بعد تا دلتان بخواد خاطرات تلخ و شیرین دارم .یکی از کارهایی که در روستای ما به صورتی خاص برگزار می شد این بود که هر روز یکی از اهل روستا تمامی گاوها را به چرا می برد و بقیه به کارهای خود می رسیدند البته این کار نوبتی بود ..وضع مالی ما خوبتر از بقیه بود همیشه چند گارگر کارهای ما را انجام می دادند .درست نه سالم بود وزمستان هم شروع شده بود هوا بسیار سرد بود وشما همه می دانید که بچه ها چقدر قشنگ و راحت می خوابند .ساعت قبل از هفت صبح بود به قول مادر بزرگم هوا گرگ ومیش بود و من هم در خوابی ناز فرو رفته بودم که ناگهان پدرم بیدارم نمود .پرسیدم چه شده هنوز برای مدرسه ام زوده بگذارید کمی بخوابم پدرم گفت بلند شو امروز نوبت ماست گاوهای روستا را به چرا ببریم .گفتم پس چرا منو بیدار می کنید .جوابی شنیدم و در همان حالی که زیر پتو دراز کشیده بودم خشکم زد .................

+ نوشته شده توسط شباهنگ در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت 1:23 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

دریا کارش را کرده بود.

از آن روز های خوش خبری نبود

 تا ا فق را دیدم زمانه هزار تار غم تنیده بود.

دروانفسای آن زندگی هر چه بود همه رنج

همه محنت همه درد بود زمانه دیگر زمانه نبود

هر چند همین نامش بود "زمانه ای که دیگر زمانه نبود" .

+ نوشته شده توسط شباهنگ در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 14:27 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
 

 ۱

زاده شدم درحالی که پاسی گذشته بوداز نیمه شبی سخت وسرد در ماه دی در روستایی زاگرس نشین از پدر ومادری بی سواد در  یکی از سالهای هجری شمسی .مادرم از دو روز قبل احساس ناراحتی کرده بود تا آن شب که همه خواب بودند .برف سنگینی هم باریده بود و پدرم برای اینکه قابله ها کارشان را درست انجام دهند دائما در بخاری هیزم ریخته بود در دوران نوجوانی شنیدم آن شب پدرم ترسیده بود که نکنه بچه دختر باشه .کلا رسم روستا بود که کمتر پدری انتظار دختر را می کشید .جز پدرم ومادر بزرگان پدری ومادریم وچند قابله سنتی که به رسم گذشته ما مهم ترینشان آن بود که بند ناف مرا گره می زد و اضافه نافم را می برید کسی در خانه ما حضور نداشته  .آنکه ناف مرا برید زنی بود به نام ننه غزال که زنی بود کله شق وبسیار زبل .هم ولایتی های ما معتقدند از هنگام بریدن ناف بخش زیادی از خصایص قابله به نوزاد منتقل می شود .به دیگر سخن کودک بیش از آنکه از سرشت الهی تاثیر بپذیرد از قابله شب تولدش متاثر میشود هم از این رو بود که از دوران کودکی به یاد دارم هر گاه حرکت غلطتی میکردم مادرم ننه را به رخم می کشید و با صدای بلند می گفت :خدا نیامرزد آنکه نافت را برید ومن بیچاره بسیار از اوقات برای توجیه رفتار های غلطم انگشت اتهام را به سوی ننه غزال می گرفتم و با ترسی لبریز از ترس واندوه مگفتم از  من چه می خواهید بروید سراغ این ننه ،که هر چه بد بختی دارم از اوست .

+ نوشته شده توسط شباهنگ در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 14:12 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
گفتم :دریا رفته بودی ناخدا ؟بی بی نگران رفتنت بود .

باز گفتم شبانگاه مرغ سحر را در خواب گذاشتی .به جای او پر کشیده بودی .

گفتی: چاره نبود من هم نمی رفتم دریا می آمد .

وتو باز گفتی:رسم دریا را نمی دانی بچه دریا .

این آخرین حرفی بو د که با هم داشتیم .

تا الان که بیست سال است از هم گسسته ایم فقط همین ها را به یاد دارم که نشانه ای از با تو بودن بود .

والبته دنیای پر از اندوه من هم از ثمرات بی تو ماندن است .

+ نوشته شده توسط شباهنگ در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 2:12 |